تبليغاتX
๑۩۞۩๑ عروس و داماد پاستوریزه ๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑ عروس و داماد پاستوریزه ๑۩۞۩๑

:. ღ☆ஜღ♥*•.ما 2 نفر ღ☆ஜღ♥*•. .:.

 

 

 

 

 

 

 

** متن دکلمه شکلات در ادامه مطلب**


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 29 اسفند1388ساعت 15:2 توسط :. ღ☆ஜღ♥*•.میثم و شیوا ღ☆ஜღ♥*•. .:.|
 

 

من و میثم جان چند شبی هست که از سر رومانتیکی ، قبل از صحبت تلفنی شبانه آنلاین میشویم و با هم به وبمان سر میزنیم.میثم جان ،شما  صبر ما را لبریز میکنید تا آنلاین شوید.بسوزد پدر سرعت نت.ما زیر پایمان خزه در می آید تا شما آنلاین شوید.احساس میکنیم برویم و گیاهان دریایی را آبیاری کنیم هدفمند تر از این است که آنلاین باشیم تا شما بیایید.خب به سرعت نت تان بگویید بیشتر شود.

هرچه ما سعی میکنیم به خوی سگیمان بگوییم پارس نکند شما نمیذارید آرام باشد و قلقلکشان میدهید.

چند روز دیگر هم کلاس ورزشی داریم در یک شهر دیگر.از الان عذا گرفته ایم که چطور برویم و بیاییم.یاد قطب رابرایمان زنده میکند.احساس میکنم کم کم داریم سرما هم میخوریم. ویروس های نازنین جان مادرتان این چند روز را به من رحم کنید ، من امتحان دارم.اگر شما بیایید و در بدن نحیف من خانه کنید من چطور آزمون عملی را با موفقیت پاس کنم و پیچ و وارو و نیم وارو بزنم؟

**شلخته نوشت های مغزم**

* ای بدن فنری من خواهشمندم مرا در انجام تمرینات یاری نما.خجالت آور است که پیچ میتوانی بزنی اما بالانس سر را  یک در میان میتوانی  و ویمیک را هم چندی پیش به دست فراموشی سپرده ای.بالانس قدرتی را که نگو دیگر.خدایش بیامرزاد

**میثم جان آن ۱ عدد موی ریشتان که ۴سال پیش کنده بودید و به یادگار به من داده بودید را هرچه میگردم نمیابم.لطفا یکی دیگر بکنید و بدهید.

*** پس از لباسشویی ای که مادرمان برای من خریده بودند ، اکنون نوبت به ظرف شویی رسیده است.خدا به خیر بگذراند باز دوباره کل بروشورهای ظرفشویی بوش را دانه به دانه باید برای ایشان آپ دیت کنیم.اما من بسی چیزهایی را که مادرم برایم میخرد دوست میدارم.

****اینقدر مثل طوطی مقلد نباشید.در وب خیلی از دوستان به راحتی میتوان دید که چطور سبک و حتی تکیه کلام های من را کش رفته اند.از خودتان خلاقیت داشته باشید.جالب آن است که می آیند میخوانند و کامنت هم نمیگذارند که خدایی نکرده من نفهمم به وب من می آیند اما مثل دزدها نوشته هایم را میدزدند.خدا شفایتان بدهد.

*****متنفرم از کسانی که میآیند و میگویند من دوست دختر محسن یگانه و بهنام صفوی و ... بودم ، چرا که تا چند روزه دیگر آلبوم محسن چاووشی به بازار می آید.چقدر احمق هستند آنهایی که آن وبلاگ ها را مثل ... میخوانند.اگراینطور هست پس من هم میتونم بگویم خواهر جانی دپ هستم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 1:40 توسط :. ღ☆ஜღ♥*•.میثم و شیوا ღ☆ஜღ♥*•. .:.| |
 

با سلام به میثم جان و دوستان خوبمان.

چند روزیست که من و میثم به گیس و گیس کشی افتاده بودیم.این شیطونه همش من را گول میزند و من را به جان میثم جان می اندازد.خلاصه از تیریپ هیروشیما شروع میشود و به تیریپ پوریای ولی خاتمه میابد.خلاصه دیوانگی دمی در گریبان انسان چنگ میاندازد دیگر.اما نمیدانم چرا دست به یقه ی ما شده است و یقه مان را ول هم نمیکند.و اگر از نظر شماتیک بخواهم وضعیتمان را توصیف کنم در زمان جنگ تن به تن همانند مرغی که میخواهد تخم بگذارد.
الان ۲ روزیست که برای هم لاو میترکانیم و شب ها پلک هایمان به قهر با خواب ، ستاره های آسمان را میشمارند و بزرگترینشان را میچینند و به هم هدیه میدهند.

چند روز پیش دوست جانمان به ما سپردند که برایشان سی دی آهنگ به سلیقه خودمان بزنیم و می آیند از ما میگیرند و در راه مسافرت میخواهند آن را گوش بدهند.ما هم تیریپ پطروس شده و گفتیم غمت نباشد دوست جان.از آنجا که هاردمان را ارتقا داده و هارد قبلی را از کامی مبارک خارج کرده ایم ناگاه دیدیم " آهنگ بی آهنگ"

خلاصه به تک و تاب افتادیم که آهنگ بیابیم برای دوست جان.آخر هم پیدا نمودیم و رفتیم بزنیم که سی دی محترم سوختند و به دوست جان گفتیم سی دی خام ندارم.یکی داشتم که منفجر شد.می آیید با سی دی بیایید.سی دی ایشان را هم سوزاندیم و خیال همه را راحت نمودیم.خلاصه از عهد قاجار چند سی دی به یادگار مانده بود که آن ها را به دوست جان دادیم گفتیم برو همین ها را گوش بده.نتیجه این که همیشه چند سی دی خام داشته باشید.(کمپانی تبلیغات سی دی ِ  دکتر شیوا دیتا پرینکو)

"شلخته نوشت های مغزم "

*خدایا چرا از میان این همه آدم شیطان به ما گیر داده است .نمیدانم شاید گیرنده های من به فرستنده های شیطان خوب آنتن میدهد .خدایا قربانتان شویم میشود بزنید سیستم و دستگاه شیطان را تار و مار کنید اینقدر سر به سر ما نگذارد!!

**نمونه هایی از آنچه از شیطان به مغز من send میشود :گاهی داشتن سگی با خصلت وحشی گری برای گرفتن پاچه ی برخی الزامیست!!

***خدایا چرا این چند روز هرچه به مغزمان رجوع میکنیم با این پیام مواجه میشویم: مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد!!

****خدایا به میثم بگویید وقتی نازمان را میکشد مدتش را بیشتر کند.اینطوری دلمان ستاره باران میشود

*****میثم جان قول میدم دیر گول این شیطانه را نخورم و سوار خرش نشوم و در این امر وقفه نیندازم تا کارها به خیر و خوشی تمام شود .

 


پانوشت میثم:

الهی قربون خانومی بشم که اینقدر دلش پاکه که اینا رو نوشته.خانومی تقصیر تو نیست.خوب تقصیر خودمم هست.بعضی وقتا به جای کنترل کردن ِ تو ، بدتر منم میام میشم پای دعوا.شرمندتم عزیزم.من خیلی دوستت دارم و خودم مواظبتم عزیزم.دیگه اینجوری شرمندم نکن.

نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 1:58 توسط :. ღ☆ஜღ♥*•.میثم و شیوا ღ☆ஜღ♥*•. .:.| |
 

سلام و بازهم سلام

این روزای اخیر دیگه واقعا من به فنا رفتم.ولی الان دوباره با فول انرژی برگشتم. اینک فولم که دلیل خودشو داره که میگم حالا.

یکی دو ماه ِ گذشته جزو نفس گیر ترین ماههای عمرم بود که خدا رو شکر به خوبی گذشت. اگه یادتون باشه یک سری کارایی بود که برای خودمون (خودم و شیوا خانومی) باید انجام میدادم و شروطی بود که شیوا خانومی گذاشته بود و باید انجامشون میدادم. باید بگم که بالاخره این کارا با یکم تغییرات و صبر خانومی انجام شد و بالاخره  شیوا خانومی رضایت داد که  مامانم  با صحبت مجدد با مامان ِ شیوا قضیه عروسیمون رو پی گیری کنه و به انجام برسونه.( وای چقدر ادبی شد). لذا میتونم بگم این پست همون ادامه پست ۱۰۰ ام هست.

حالا  یکم از احوالات بگم:

این روزا من خیلی خیلی بیشتر دلم برای خانومی میره. مخصوصا وقتی تکیه کلام باءشه (باشه) رو میگه که این دل من غش میره براش.این مدت خیلی اذیتش کردم. که همش از این بابت ناراحتم.

هر روز که میرسم خونه بعد از دیدن سریال مورد علاقه مشترکمون(من بهش میگم گامبو) میرم سراغ آشپزی.آخه از وقتی که حدود ۱ ماه پیش مسموم شدمو نزدیک بود به دیار باقی برم دیگه ناهارمو خودم میبرم و از بیرون غذا نمیگیرم.

 مسموم شدم؟؟؟!!!! خبر ندارین؟ پس نمیدوید.تا بحال اینجوری نشده بودم.۵ روز یستری بودم. اگه خانومی نبود که مرده بودم. الهی فداش بشم اینقدر مهربون شده بود باهام.

یکمی این روزا عصبی هستم که البته دیگه نمیزارم عود کنه. آخه بدجور عصبانی میشدم که نتیجش فقط پشیمونیه برام. مثل توفان میاد همه چیزو خراب میکنه میره.

راستی همینطور که میبینید قالب وبمون هم عوض کردین.قبلی رو هر دوتامون خیلی دوست داشتیم ولی متاسفانه قاطی کرده بود. خانومی خوش سلیقم انتخاب کرده قالب جدیدمونو.دستت درد نکنه عزیز دلم.

ته نوشت حرفهام:

- بالاخره این دوران سخت دوماهه داره تموم میشه. آخجون.

- من دارم دیوونت میشم خانومی.مخصوصا این روزا که دلم همش میره برات.

- عصبانیت واقعا دودمان آدمو به باد میده اگه هرچه زودتر کنترل نشه.

خانومی شنبه میخوام بیام پیشت.دلم برات یه ذره شده.برا شیطونیات.برا اخمات.برا خنده هات. خیلی دوستت دارم عزیزم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 1:9 توسط :. ღ☆ஜღ♥*•.میثم و شیوا ღ☆ஜღ♥*•. .:.| |
 

سلام به میثم مهربونم و دوستای خوبمون.

**شماره نوشت ها **

۱ - برای بار هزارم میگویم.اگر از کامنتی خوشم نیاید پاکش میکنم.خیلی راحت.پس خودتان رو نکشید.کافیست از لحن فردی خوشم نیاید.دکمه حذف رو با موس یک بوس کوچولو میکنم.پس زیاد به خودتان فشار نیاورید.

۲ - میثم خوبم خیلی دوستت دارم.هم دیشب و هم امشب تا نیمه های شب بیدار ماند و روی جغد ها را کم کردیم در شب بیداری ، تا قالب را به دلخواه من درست کند.(البته من که صبح ها لالا میکنم اما میثم جان صبح هم زود باید برود شرکت)هر چی رو هم به سلیقه من بود انتخاب میکرد.امشب هم فکر کنم ۵۰ تا بک گراند را بررسی نمودیم تا به این رسیدیم.لطفا ایراد نگیرید چون دیگر عوض نمیشود.میثمی خیلی دوستت دارم که هر جور سفارش دادم برایم قالب را همونطری ساختی.

۳ - من چندی پیش ، اندی روانی گردیدندی.قاط زدندی. با میثم دعوا کردندی. فردایش خوب شدمدی.میثم را شدیدا دوست داشتندی.آخه میثمی تقصیر خودت هستندی.من اعصاب نداشتندی.وقتی بروم در آن فاز قاط زدن حالا خر آوردندی.باقلا بار کردنی.افتاد؟؟!!

۴ - من شدیدا" منتظر هستم بستنی با طعم کارامل بخورم.تا حالا نخورده ام.رنگش را بسی دوست دارم.دهانم را آب می اندازند

۵ - طلسم شنیده اید؟سر درس من همان آمده است.بترکد چشم حسود که چشم نداشت من درس بخوانم.از فردا چشم حسود را کور میکنم.با چنگال.

۶ - میثم جان با اینکه کم پست گذاشته در این چندی اخیر اما کلی این دو روز برای وبمان زحمت کشیده است.هندت درد نکندالان هم جفتمان هنوز بیداریم.چون کارهای قالب تازه تمام گشته است.ساعت ۳۰/۲ بامداد.هنوز حرف هم نزده ایم.البته از صبح بیست بار حرف زده ایم.این قبل از خواب را نزده ایم.الان هم میثم جان دارد ایمیل های قشنگ قشنگ که براش فرستادم را میبیند.دوستت دارم تپل خان جانم.

 

نوشته شده در جمعه 2 بهمن1388ساعت 2:33 توسط :. ღ☆ஜღ♥*•.میثم و شیوا ღ☆ஜღ♥*•. .:.| |


قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت