تبليغاتX
.:.ღ♥ خودم و خودتღ♥ღ.:.

  

 

 

 

 

** متن دکلمه شکلات در ادامه مطلب**

 


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1388/12/28ساعت 15:47 توسط .:. :. ღ☆ஜღ♥*•.میثم و شیوا ღ☆ஜღ♥*•. .:. .:.


 

سلام.شب همگی بخیر

امشب اومدم تا خاطرات یه هفته ای مون رو  بنویسم.

قبل از هر چیزی میخواستم بگم تو آبان وب ما ۱ ساله شد.به به.تولد یک سالگیت مبارک باشه.امیدوارم بتونیم تا همیشه بیاییم و حرفای دلمونو توش بنویسیم حتی بعد از عروسیمون.

و اما هفته نامه:

این هفته در درجه اول مثل  همیشه پر از کار بود.همچنان هم من پیش خانومی به عنوان یه آدم ماشینی بی احساس که به کار بیشتر از هرچی بها میدم به نمایش دراومدم. خانومی من از همینجا میگم که این میثم که درد و بلات بخوره تو سرش هرکاری میکنه برا تو میکنه.حتی این کاری که شما خانوما بهش مثل هوو نگاه میکنید. ولی از این به بعد هم روی چشمم  قول میدم در هر شرایطی بخاطر کارم هیچ کدوم از کارامونو معطل نکنم.

واما هفته گذشته:

مهمترین خبر مسافرت مامان  شیوا خانومی بود که البته داره بر میگرده. خوشبحال خانومیه الان.

بعدیش یه فعالیت مشترک که توسط من و خانومی میخواد شروع شه که هنوز اجازه ندارم بگم چیه.باید اجازشو از عزیز دلم بگیرم.

سوم خبر سرماخوردگی منه که البته چون خیلی قوی ام یه شب بیشتر طول نکشید .اونم  چون بارون شدیدی میومد  ومنم چون چترم خیلی خدا بود حسابی خیس شدم در طول روز.یه چتری دارم که نگید.وقتی دکمه باز شدنشو میزنم خودش سه متر پرت میشه.حالا فکرشو بکنید که وسط خیابون یکی رو ببینید که هی چترش پرتاب میشه بعد میره برش میداره بعد دوباره پرتاب میشه. این وضع حال بنده است.

چهارمی اینکه یه همسایه جدید اومده برامون که یه نینی داره که به صورت خیلی با پشتکاری گریه میکنه تازه وقتی هم گریه نمیکنه بابای نینی یادش میفته باید تابلوهای خونشونو بزنه به دیوار.خلاصه بساطی شده اینجا.

راستی فردا هم روز بهشتیه منو خانومیه. آخجون میرم پیش خانومی. ولی من خدایی بدجوری منتظرم سفر قطبمون جور بشه باهم بریم اونجا.

خیلی دلم برا عزیزم تنگ شده.کاش فردا زودتر بیاد.الانم باید برم برا فردا آماده شم.پس شب همگیتون بخیر. تا پست بعدی خداحافظ.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 1:30 توسط .:. :. ღ☆ஜღ♥*•.میثم و شیوا ღ☆ஜღ♥*•. .:. .:.


 

با سلام فراوان ،

من اومدم با یه  پست بهشتی دیگه. دیروز رفته بودم پیش شیوا خانومی. بازم طبق 5 شنبه ها ظهری رفتم به سمت خانومی و طبق معمول خانومی وقتی رسیدم منتظرم بود.الهی فداش بشم که بیخواب شده بود دیروز بعداز ظهر.بماند که منم یکمی از صبح اذیتش کرده بودم .

 اینبار رفتیم یه کافی شاپ جدید و تازشم آیس پک نخوردیم. یه چیزای جدید جدیدی داشت.خیلی منوش متنوع بود  .من یه دونه ژله بستنی خانومی هم شکلات گلاسه سفارش داد.  خدا بگم چیکارشون کنه میزشون شیشه ای بود.منم برا یه بار که شده تیپ اسپرت زدم.اینقدر خانومی مسخرم کرد .خوب مگه چیه؟ یکم کفشام تپل بود.ولی خدایی کفشای خانومی خیلی خوشگل بود.شالشم همینطور. اینقدر دوست دارم از این شالها میپوشه خانومی.

کلی با هم حرف زدیم درباره خودمون و کارایی که باید بکنیم.بعدم رفتیم ساندویچی.اونجا همه جع شده بودن مردم. اتیش بازی هم دیدیم راستی.اینقدر شلوغ بود.

اینبار که پیش خانومی بودم اصلا یجور دیگه بود.خدایی خیلی دلم میخواست اینبار برا همیشه پیشش بمونم.همونجا به خدا گفتم کاش میشد اونقدر از هم دور نبودیم.به خدا دیشب که خانومی جلو چشمم بود همش دلم براش پر میکشید. دستشو گرفتم و بوس بوس کردم.

یه دونه نینی افغانی هم دیدیم.  خانومی که نگید همینجوری وسط حرفمون ول کرد حواسش رفت بهش.خانومی ما هم اینجوریاست دیگه.خدا به داد برسه نینی خودمون بیاد. دیگه کی محل مرد خونه میذاره؟  

بهد از ساندویچ هم رفتیم راه آهن. خانوم جونی منم باهام اومد تا اونجا.همونجا حرفای خداحافظی رو زدیم.یه آقای ساندویچی فضولم بود که خیلی کفریم ازش همش نگا میکرد. بعدم خداحافظی کردیم و من نشستم و تو راه آهن. تا قطار بیاد.بعدار چند ساعتم که رسیدم خونه.

راستش میخوام غیر از اون سفرنامه یه چیز دیگه هم بگم. دیگه بدجوری به سیم آخر زدم. خدایی از این وضعیت جدا بودنمون خسته شدم.الهی فدای خانومی هم بشم .میدونم اونم داره اذیت میشه. دیگه تحمل ندارم.هر طوری شده دیگه باید تموم شه این وضعیت . خانومی بهت قول میدم. سه سوته همه چی رو به سر انجام میرسونم. قول میدم .

شیوای من دوستت دارم. به اندازه همه دنیا.از اونم بیشتر.

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 17:23 توسط .:. :. ღ☆ஜღ♥*•.میثم و شیوا ღ☆ஜღ♥*•. .:. .:.


سلام به ميثم جونم و همه ء دوستهاي خوبمون.

اين چند مدت خيلي سرم شلوغ بود و اصلا نشد پست بنويسم.

چند وقيه كه دندونم درد گرفته.شنبه خواستم برم دكتر كه ديدم مطب دكتر بسته هست.بعد به دوست جون زنگ زدم و گفتم رفتم دكتر نبوده حاضر شو بيام دنبالت با هم بريم بيرون.رفتم دنبال دوست جون و با هم رفتيم كافي شاپ.اين كافي شاپ رو اولين بار بود كشف ميكرديم و خوب بود.گفتيم يك چيز جديد سفارش بديم و امتحان كنيم كه تنوع باشه.آخه من هر وقت ميرم كافي شاپ عمرا" حاضر نميشم از شكلات گلاسه بگذرم و ترجيح ميدم به جاي اينكه چيز جديد امتحان كنم و خوشم نياد مثل هميشه شكلات گلاسه بخورم.اما اينبار رفتيم تو كار تنوع.دوستم اول قهوه آمريكانو سفرش داد اما صاحب كافي شاپ گفت اين قهوه تلخ ترين نوع قهوه هست و (محترمانه زهر مار هست) و پيش نهاد داد نخوريم.بعد دوستم اسپرسو سفارش داد و من هم كاپوچينو كن پانا با خامه.اما واقعا هر دومون ناراضي بوديم از انتخابمون.من گفتم ديگه غلط كنم برم تو كار تنوع.همون شكلات گلاسه به اين خوبي.خلاصه بعدش از اونجا اومديم خونه ي ما و يك كم آهنگ گوش داديم و چند تا از كاست هاي آهنگ من رو دوست جون برد با خودش.بعد او رو رسوندم خونه و جالبه اينه كه تمام اين مسيري كه ما تو ماشين بوديم همش از رينگ ماشين يك صدايي ميومد.من فكر ميكردم سنگ هست که تو رینگ رفته. اما فرداش ديدم بابام هندزفري من رو از تو رينگ كشيده بيرون.فكر كنم وقتي هندز فري رو ديشبش از تو گوشم در آوردم و گذاشتم رو مانتوم ، وقتي پياده شدم افتاده بيرون.خلاصه كه هندزفريمان داغون شد و ما هم كم نياورديم و هندزفري گوشي باباخان را كش رفتيم.آخه هندزفري گوشي بابام به گوشي من ميخوره.

يكشنبه هم كه عصر كلاس داشتم.رواني شده از دست اين بچه ها.تا چشم ازشون بر ميداري ميرن سراغ شيطنتشون.اول حركت جديد همه رو دوره ميكنيم و بعد به هر كدوم ميگم كه كدوم حركت رو اين جلسه تمرين كنن.اما اگه حواسم بهشون نباشه كلاس رو رو سرشون ميذارن.اما خدايي با مربي اي مثل من حال ميكنن.چند تاشون كه به حركت پيچ رسيدن هر جلسه با خواهش و تمنا ميان ميگن براشون پيچ و جك بزنم.منم خوره ي اين حركت وقتي براشون ميزنم قيافشون از وجد ديدني ميشه.منم قوت قلب پيدا ميكنم.جالب اينكه ظهر يكشنبه كه خوابيده بودم خواب ديدم دوست جون و يك برادر مذهبي فوق العاده عاشق همديگه شده اند.خنده دار بود چون دوست جون اصلا تو اين فاز ها نيست و جفت برادر مذهبي شدن خيلي در مورد او خنده دار بود.خلاصه قبل كلاس بهش اس ام اس دادم كه آره اين خواب رو ديدم و خيلي هم همديگه رو دوست داشتيد.5 دقيقه نشد كه زنگ زد به من كه خب قيافش چطوري بود ، چه كاره بود؟ ، همديگه رو دوست داشتيم؟.من مرده بودم از خنده.گفتم قول ميدم فردا هم ظهر خوب بخوابم و بقيهء خواب رو ببينيم.(اما از درد دندون نشد فردا ظهرش خواب درست و حسابي داشته باشم و شرمنده ي دوستم شدم و نشد خواب ببينم ديگه)

2شنبه و 3 شنبه و امروز(4شنبه ) هم اتفاق مهمي نبود كه تعريف كنم.

**پراكنده نوشت**

1*چند روز پيش مامانم رفت برا خودش 2 تا كتاب شعر خريد.وقتي اومد خونه و كتاب ها رو ديدم از خنده مرده بودم.فكرش رو هم نميكردم كه اين كتاب ها رو بخره يا علاقه داشته باشه.يكي كتاب شعر الويس پرسلي و يكي هم يك كتاب شعر اسپانيايي.(يعني نويسنده اش اسپانيايي هست)من هم براي اينكه كم نيارم شبش رفتم يك كتاب براي خودم خريدم.خدايا وقتي خريدمش فكر نميكردم اينقدر قشنگ باشه.اما واقعا معركه بود.اگه تونستيد اين كتاب رو پيدا كنيد حتما بخونيدش.اسم كتاب هست "خانه اي در بيشه ء پو"

پو رو كه يادتونه؟همون خرسه كه خيلي تپل بود و عسل دوست داشت.

اما خدايي روحيه ي مامانم خيلي بهتر از منه.البته من هم خودم خيلي شيطونم اما مامانم هم كم شيطون نيست.يا مثلا ما چند وقت پيش كه مهموني دعوت بوديم قبل از رفتن به مهموني مامان و بابام رفتن آتليه و چند تا عكس 2 نفري عقشولي گرفتن.اين عكس ها همينطور مونده بود اما مامانم قاب عكس خوشكل براشون پيدا نكرده بود.خلاصه چند روز پيش رفت و چند تا قاب عكس قشنگ خريد و همه عكس هاشون رو گذاشت تو قاب و گذاشت جلو ميز توالت و بالاي تختشون.يعني ميگم خدايي اين روحيه من هم به مامانم رفته ها.

2*خوشم مياد با وجود اين دندون درد تست كردن خوراكي هاي جديد رو بيخيال نميشم.چند وقت پيش ها براي دوست جون كه سرماخورده بود و  اومده بود خونمون سوپ جو و قارچ درست كردم با گلپر و پودر غوره(ادويه هاي مورد علاقه من).از اون موقع من عاشق اين غذا شدم و همين امشب هم برا خودم درست كردم و هر بار هم يك چيزي چديد بهش اضافه ميكنم.مثلا امشب رشتهء سوپي و رب هم توش ريختم.معركه بود.يا ديروز اسنك چكاچك اشي مشي رو خريدم خوردم خيلي خوشمزه بود.قبلا اين مارك رو نخريده بودم.از بقيه خوشمزه تر بود.

 

3*مامانم چند روز پيش مثل اين نو عروس ها كه كار بلد نيستن و همش دسته گل به آب ميدن اومده بود تو اتاقم جارو برقي بكشه ليوان نازم كه توش نسكافه خرده بودم و گذاشته بدم رو ميز انگار بهش دسته ي جارو برقي ميخوره و ميفته ميشكته.من عاشق اون ليوانم بودم.البته 2 تا از اون مدل ليوان دارم.اميدوارم اين يكيش سالم بمونه.اين هم عكس اين يكي باقيمونده هست.(اینجا) (البته دسته داره.اما دسته اش پشتش هست و تو عکس نیتفتاده)ببينيد چقدر نازه.من حق داشتم وقتي شكست اون يكيش غصه بخورم.

 

4*امروز ديگه تصميم گرفتيم بي خيال اون دندونپزشك هميشگي كه ميرفتيم پيشش بشيم و بريم يك جاديگه.من دندونم درد ميگيره.خلاصه رفتيم يه جا ديگه و دكتر بيچاره نميدونم چي شده بود.دود شده بود رفته بود هوا.هرچي هم بهش زنگ ميزدن در دسترس نبود.ميگفتن سابقه نداره خبر نده و نياد.خلاصه تصميم گرفتم منتظر همون دكتر قبليمون باشيم تا بياد.

 

5*ميثم جان به خدا يك كم لاغر بشي ديگه اين مشكلات نيست ها.

6*فصل 5 لاست رو هم به سلامتي تموم كردم.خيلي وقته.الان شديدا" بيننده ي سريال ققنوس هست.

7*به صورت وحشتناكي عاشق آهنگ right now)na na na)   ،  از akon  شده ام.ديگه همه از بس اين آهنگ صبح تا شب داره پخش ميشه تو خونه شاكي شدن.حتي ميثمي هم بهم زنگ ميزنه اين آهنگه همينطوري برا خودش ميخونه.خب چه كنم.خيلي قشنگهههههههههههههههههههه.به به.

8*خيلي طولاني شد اما خب اشكال نداره.چند وقتي بود پست نذاشته بودم.جبراني بود.

9*ميثم جونم دوستت دارم.بابت اون تابلوی قشنگی هم که برام آوردی ممنون.عکسش رو تو پست بعد میذارم.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت 23:45 توسط .:. :. ღ☆ஜღ♥*•.میثم و شیوا ღ☆ஜღ♥*•. .:. .:.


 

با سلام به دوستان و شیوا خانومی خودم
عر ض شود که یه نوک پا اومدم سفرنامه دیروزو بنویسم.
من و خانومی دیروزم با هم یه روز بهشتی دیگه داشتیم. به به .خیلی خوش گذشت.
روز 5 شنبه من مثل یه آدم وظیفه شناس خیلی باحال سر ساعت 8 رفتم سر کار تا حسابی مدیران مربوطه رو شرمنده کرده باشم.بعدش ظهر که شد اومدم خونه و خودمو آماده کردم و سوغاتی خانومی رو برداشتم و روانه شدم.
بعد از ظهر بود که سوار یه اتوبوس باحال شدم.یعنی راننده و ایناش باحال بودن.هر کدوم داستانی بودن برا خودشون.یه شاگرد داشت که وقتی تو راهرو راه میرفت همش میفتاد تو بغل مسافرا بس که تلو تلو میخورد.یه شاگرد دیگش خوش بود برا خودش.از اونا بود که نخورده مستن.راننده هم همینطور. به دست اندازهای  جاده هم میخندیدن.
خلاصه اینکه 10 تا نون بربری خریدن به همه مسافرا دادن . باورتون میشه؟ بعدم یه فیلم بیمزه گذاشتن که ببینیم.بگذریم اینبار هم وقتی رسیدم خانومی شرمندم کردو منتظرم بود.با هم رفتیم کافی شاپمون و نمیگم چی خوردیم ( آخه یکی از دوستان گفته من همش از خوردنمون میگم.منم نمیگم) .اووووه ه ه ه  نمیدونید خانومی برام چی آورده بوووووود( چون طاقت ندارم حرف تو پرانتز قبلیو پس میگیرم) یه ظرف پر از ساندویچهای خوشمزه و یه ظرف پر از انار دونه شده.الهی فدات بشم عزیزم که تو مهربونای عالم تکی.ایندفعه برا اینکه راحتتر باشیم یه قطار دیگه پیدا کردیم که دیرتر حرکت میکرد.برا همین با آرامش تمام به سمت راه آهن رفتیم و در یک پارک درهمان نزدیکی شروع به تاراج ساندویچها
نمودم و در عرض چند دقیقه به اتمام رساندمش.در اینجا بود که خانومی به گفته خودش به این نتیجه رسید که از پس شکم من بر نمیاد.
خیلی با هم حرف زدیم و چیزای عشقولی گفتیم ولی حیف که زود تموم شد آخه خانومی باید برمیگشت خونه. بنابراین منم به راه آهن رفتم و منتظر موندم تا ۲ ساعت دیگه بشه و قطار من بیاد اما کمی که نشستم دیدیم یک قطار دیگه اومد و من هم با همون قطار برگشتم. جاتون خالی یه آقاهه هم بود که همش خروپف میکرد ولی اصلا نگران من نباشید همونطور که بهتون گفتم تقریبا هیچی نمیتونه جلوی خواب میثمو بگیره.
وقتی تو قطار بودم خانوم من دندونش درد گرفتو زودتر خوابید.الهی فداش بشم که اینهمه برام زحمت کشید دیروز. خانومی دست گلت درد نکنه.دست مامان خانومی هم همینطور.
این بود خلاصه سفرنامه دیروز من و خانومی کنار هم.
 تازشم قراره با خانومی برنامه بزاریم بریم قطب با هم به یاد قبلنا به زودی. چه روزی بشه اون روز. خانومی خیلی خیلی دوستت دارم و شونصد میلیون تا بوس از همینجا برات میفرستم.
خوب دیگه  کم کم  باید بریم.فعلا با اجازه.خداحافظ




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 0:52 توسط .:. :. ღ☆ஜღ♥*•.میثم و شیوا ღ☆ஜღ♥*•. .:. .:.

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان