تبليغاتX
.:.ღ♥ خودم و خودتღ♥ღ.:.

  

 

 

 

 

** متن دکلمه شکلات در ادامه مطلب**

 


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1388/12/28ساعت 15:47 توسط .:. :. ღ☆ஜღ♥*•.میثم و شیوا ღ☆ஜღ♥*•. .:. .:.


 

سلام به میثم جونم و به همه ی دوستای خوبمون.
شرمنده که وقت نمیکنم زیاد بیام نت.اما اگه وقت کنم بعضی شبها میام و یک کوچولو از فرصت استفاده میکنم و به وب دوستان سر میزنم.آخه دارم برای کنکور ارشد میخونم.دیر شروع کردم به خوندن اما خوب میخونم.خلاصه باید از یه جا شروع کرد.آخه پارسال بيوتكنولوژي شركت كرده بودم.اما امسال ترجيح دادم همون گرايش خودم رو انتخاب كنم.تا همین الانش هم نصف مباحث زراعت رو خوندم.(زراعت عمومی و غلات) خیلی بی انصافیه.یک درس از ۶ تا درس ِ کنکور ، زراعت هست اما همین زراعت خودش شامل(عمومی-غلات-حبوبات-دیمکاری-علوفه ای-تنش-صنعتی-دارویی) میشه.حالا بقيه درس ها (فيزيولوژي و اكولوژي و خاك و طرح و زبان) بماند.من هم حفظ كردنيم خدا.بي استعداد در حفظيات. همه ی گیاه ها قاطی شدن.البته احساسشه.قاط زدم.نمیدونستم اینقدر پیچیدگی داره.باید برم سراغ فیزیولوژی.اما خیلی خیلی سخت تره.خلاصه باید خوند دیگه.
يكشنبه ها كلاسم رو كه ميرم.واقعا" وقتي فكر ميكنم ميبينم دوست دارم مربي بچه ها باشم.يعني واقعا" ۱ روز تو هفته با بچه ها بودن تو كلاس برام عادت شده.اون هم وقتي اون قدر مصمم سعي ميكنن حركات رو ياد بگيرن و ميخوان بهشون حركت جديد رو درس بدم خيلي لذت ميبرم.عصر ها هم به همون سريال مورد علاقه ام بسنده ميكنم.
ميثم جونم مرسي كه كمكم ميكني .خيلي برام جالبه كه رشته هامون اينقدر به هم نميخوره اما وقتي تلفني باهم حرف ميزنيم گاهي يكي دو تا خط از درس رو برات توضيح ميدم .تو هم هيچي متوجه نميشي.جالب اينه كه وقتي با هم حرف ميزنيم اگه كلمه اي گفته بشه كه من رو ياد درسم بندازه تا اون قسمت رو نگم و مرور نكنم ذهنم آزاد نميشه و اصلا متوجه نميشم ميثمي چي داره ميگه.
آقا ميثمم مرسي كه هفته ي پيش رفتي و برام جزوه ها رو خريدي.آخه شهر ما مركز فروش اون ها رو نداشت.اما خدا رو شكر آزمون هاش همين جا برگزار ميشه.از فرداي اون روزي هم كه برام آورديشون شروع كردم.اما خدايي بعضي جاها كه تو تست ها كم ميارم ميرم سراغ جزوه هاي خودم ميبينيم واقعا" جزوه هاي ما كامل تر هستن.نميدونم حالا شايد تو زراعت اينطوري بوده باشه فقط و فيزيو خوب بشه.اما واقعا" اين ۳ فصل زراعتش و همچنين خدمات دهيشون اصلا ارزش ۲۸۰ هزار تومن رو نداشت.تازه چند روز پيش هم زنگ زدن از همون موسسه گفتن فاكتور رو بيار سي دي ها يي رو كه تو پكيج نبوده بگير.ميگم بابا من كه اونجا نيستم.اين جزوه ها رو يكي ديگه برام گرفته آورده حالا فاكتور دسته منه.چشوري فاكتور رو براتون بياره؟هرچي گفتم اين آقا به اين اسم مياد ازتون ميگيره گفت نه.بايد قبض باشه.منم گفتم تو پكيج ناقص به من دادي حالا من بايد سختي بكشم؟خاك تو سرشون با اين سرويس دهيشون.خلاصه فرداش با اتوبوس قبض رو فرستادم برا ميثمي و ميثم جونم اين همه راه رفته و از ترمينال قبض رو گرفته و برده پيش اون بي برنامه ها.سي دي ها رو گرفته.ميثم جونم تازه ش هم از اول هفته سرما خورده شديد.شنبه كه اومده بود پيش من سرماخورده بود.فداش بشم كه يك كوچولو ناناحت شدم ازش ، بد كلي اذيت شد ميثم شوشوك جونم به خاطر ناناحتيِ من.خوب تقصيره خودته ميثمي.اِ اِ اِ اِ .ميخواستي ناناحتم نكني.

شنبه با هم رفتيم آيس پكي مخصوص خودمون و اونجا ، ۲۸۰ هزار تومن ،پول جزوه ها رو که میثم جونم لطف کرده بود و رفته بود برام گرفته بود بهش دادم و مجبورش کردم تا بشماره تا یک وقت زیاد نباشه باز هم مرسی که وقت گذاشتی و رفتی برام گرفتی  بعدش هم  آيس پك شكلاتي خورديم و بعدشم سانويچي معروف خودمون و  هات داگ با قارچ و پنير گرفتيم و ميثمي رو رسوندم راه آهن.يك كمي تو ماشين نشستيم و حرف زديم.ديگه گفتم من سرماهه رو خوردم .به ميثم گفتم اگه من رو سرماخورده كرده باشي ميكشمت.همش هم اوقتي ميثم  حرف ميزد جلو دهنش رو با دستمال ميگرفت و من هم كه هر وقتي فوت ميكردم سمتش كه ويروس هاش بره سمت خودش
بعدش هم باي باي كرديم و من رفتم خونه ي داييم.شب اونجا بوديم.ميثم جونم هم تو راه آهن ۲ ساعتي نشست تا قطارش بياد.شوشوك جونم مرسي كه اومدي با اينكه مريض بودي.الانم حسابي مريضه.آخه هرچي توصيه ي پزشكي ميكنم بهش گوش نداد و حالش بدتر شد.حالا كه بدتر شده تازه داره دارو ميخوره.الانم كه منتظره تا پست رو بنويسم و بريم حرف بزنيم و بخوابيم.

ديروزم يك سر رفتم نمايشگاه كتاب و يك ديكشنري تخصصي گرفتم و يك كتاب ديگه.(موش ها و آدم ها)كم حجم و جالبه.من كلا" كتاب كم حجم و يونيك دوست دارم.

ميثمم مرسي كه مهربوني و كمكم ميكني درسم رو بخونم و شب ها برام بيدار ميموني و (البته تو هم گاهي شب ها كار داري برات بيدار ميمونم ها) و رفتي برام جزوه ها رو خريدي و سي دي هاش رو دوباره رفتي گرفتي.از اينكه اين همه وقت گذاشتي و هي رفتي و اومدي براي جزوه ها ممنون.

دوستت دارم ميثم جونم.

**پانوشت**
آقا علي و نسرين جون مرسي از اينكه وقت گذاشتيد و به سوالات درسيم باز هم جواب داديد.انشالله بتونم جبران كنم




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28ساعت 1:27 توسط .:. :. ღ☆ஜღ♥*•.میثم و شیوا ღ☆ஜღ♥*•. .:. .:.


 

 

سلام به ميثم جونم و همه ي دوستان خوبمون.
شرمنده كه زياد وقت نميكنم بيام نت.واقعا" مشغولم.خودم باورم نميشه من وقت نكنم بيام نت.آخه يادمه پارسال كه هنوز دانشجو بودم و ترم آخرم بود، بعد از درسم حتي شب امتحان ميومدم نت و تو وب خودم پست ميذاشتم.اون وبم كه فوتوبلاگ هست و پست گذاشتن وقتگير.
مامانم اواخر هفته ي پيش رفته بود مسافرت مشهد.از اونجا كه اينجانب در درست كردن نيمرو هم عاجز ميباشم برامون كلي غذا درست كرده بود.اما ما همون شبش دعوتيهامون شروع شد و زنداييم ما رو دعوت كرد خونشون.فرداش هم كه عروسي دعوت بوديم و چقدر سخت بود بدون مامانم برم عروسي اما من و بابام و برادرم رفتيم.جمعه هم دندونپزشكي نوبت داشتم و تنهايي رفتم .فقط موقع پول دادن به بابام زنگ زدم بياد.ظهرش هم قرار بود بريم خونه مامانبزرگم كه چون من نوبت دندونپزشكي داشتم و تا ۲ ظهر اونجا بودم نشد بريم و غذا رو  برامون فرستاد خونمون.شبش كه با بابام رفتيم خونه مامانبزرگم ، مامانبزرگ ميخواست من رو شوت كنه بيرون بس كه ناراحت بود.تا گفتم سلام عزيز، خوبي؟شروع كرد.ميبينم كه ظهر نميايين و ناهار رو بايد بفرستم و ...:حالا قسم و آيه كه بابا من دندونپزشكي بودم.اما او ميگفت خب برات صبر ميكرديم تا بيايي.خلاصه از دلش در آوردم ديگه.داداشم هم كه ماشالله همش گوشيش دستش بود و به مامانم زنگ ميزد.واقعا" بچه ننه تشريف داره اين بشر.زنگ هم كه ميزد همش ميگفت چي خريدي برام.چي خوردي؟كجا رفتي؟
ميثم جونم هم شنبه رو كلا مرخصي گرفته بود و لطف كرد رفت برام كتاب هايي رو كه ميخواستم خريد و عصرش هم كه اومد پيشم برام آورد.مرسي ميثمم كه اينقدر مهربوني.
عصر شنبه مامانم اينا بر ميگشتن.من هم اول رفتم راه آهن، ديدم قطار نرسيده.بعد ميثم زنگ زد كه رسيده ترمينال. بعد رفتم ترمينال ميثم رو رسوندم كافي شاپ گفتم تو اينجا باش تا برگردم .بعد رفتم راه آهن مامان رو رسونم خونه.باز رفتم كافي شاپ.نشستيم و نشستيم.بعد دير شد.قطار ميثم رفت و به قطار نرسيد .باز رفتيم ترمينال تا سوار سمند بشه و برگرده.خلاصه برو بيايي بود
اين چند روز هم كه مشغول علم و تحصيل هستم و اصلا وقت نشده بيام نت.البته دير شروع كردم و با وضع وسواسي خوندنم ميدونم وقت خيلي كم ميارم و انتظاري ندارم.اما خوب بهتر از شروع نكردنه و ميدونم خوب ميخونم.اما وقتم خيلي كمه.مغزم هم هنگ كرده.كتاب رو حتي شركت هم ميبرم صبح و ميخونم.فقط عصر ها حتما بايدسريالم رو ساعت ۷ ببينم.بعديش رو ساعت ۸ هم نگاه ميندازم."چون من كلا عادت دارم تو سر و صدا راحت ميتونم درس بخونم.البته اكثر مواقع"
ميثمم هم كه فداش بشم.شوشمك جون خودمه.ماه شده اين چند وقت.مرسي كه امروز زنگ زدي محل و تاريخ آزمونم رو هم پرسيدي و هر چي كه فكرم رو هم مشغول ميكنه زودي رفعش ميكني.(بزنم به تخته)

خيلي خيلي دوستت دارم ميثمم.

"پانوشت"

*آقا علي خيلي خيلي ازتون ممنونم كه وقت گذاشتيد و جواب سوالاتم رو داديد.حالا باز هم اشكال درسي داشتم ميپرسمفعلا كه قسمت زراعتم.تست هاي اين بخش رو بزنم باز فكر كنم كلي مشكل پيدا كنم.حالا برسم به فيزيولو‍ژي فكر كنم انبوهي از اشكال باشم.

**دوستاي خوبمون تا وقت كردم ميام و به همتون تند تند سر ميزنم.من كلا آدمي نيستم كه بك بُعدي باشم.كارهام رو الويت بندي ميكنم.تعطيلشون نميكنم.تا وقت كنم ميام و پست ميذارم و بهتون هم سر ميزنم.

***دلم ميخواد شكلك بذارم.اما هم دير وقته و هنوز نخوابيديم و هم فردا هم وقت نميكنم بيام شكلك بذارم.

 

قلب شیشه ای آپ شد.

پست های اخیر:

زيباترين و جديدترين تصاوير انيميشني و عکس های کارتونی و تصاوير زيبا ساز وبلاگ ( سري 1۴)
مدل های زیبای لباس مجلسي زنانه
عكس هاي زيبايي از سريال زيباي ققنوس phoenix
تلبیغات قدیمی کالاهای ایرانی
زيباترين و جديدترين جداساز ها و تصاوير انيميشني و تصاوير زيبا ساز وبلاگ ( سري 13)
زيبا ترين عكس هاي عاشقانه سري جديد




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/21ساعت 2:15 توسط .:. :. ღ☆ஜღ♥*•.میثم و شیوا ღ☆ஜღ♥*•. .:. .:.


 

سلام.شب همگی بخیر

امشب اومدم تا خاطرات یه هفته ای مون رو  بنویسم.

قبل از هر چیزی میخواستم بگم تو آبان وب ما ۱ ساله شد.به به.تولد یک سالگیت مبارک باشه.امیدوارم بتونیم تا همیشه بیاییم و حرفای دلمونو توش بنویسیم حتی بعد از عروسیمون.

و اما هفته نامه:

این هفته در درجه اول مثل  همیشه پر از کار بود.همچنان هم من پیش خانومی به عنوان یه آدم ماشینی بی احساس که به کار بیشتر از هرچی بها میدم به نمایش دراومدم. خانومی من از همینجا میگم که این میثم که درد و بلات بخوره تو سرش هرکاری میکنه برا تو میکنه.حتی این کاری که شما خانوما بهش مثل هوو نگاه میکنید. ولی از این به بعد هم روی چشمم  قول میدم در هر شرایطی بخاطر کارم هیچ کدوم از کارامونو معطل نکنم.

واما هفته گذشته:

مهمترین خبر مسافرت مامان  شیوا خانومی بود که البته داره بر میگرده. خوشبحال خانومیه الان.

بعدیش یه فعالیت مشترک که توسط من و خانومی میخواد شروع شه که هنوز اجازه ندارم بگم چیه.باید اجازشو از عزیز دلم بگیرم.

سوم خبر سرماخوردگی منه که البته چون خیلی قوی ام یه شب بیشتر طول نکشید .اونم  چون بارون شدیدی میومد  ومنم چون چترم خیلی خدا بود حسابی خیس شدم در طول روز.یه چتری دارم که نگید.وقتی دکمه باز شدنشو میزنم خودش سه متر پرت میشه.حالا فکرشو بکنید که وسط خیابون یکی رو ببینید که هی چترش پرتاب میشه بعد میره برش میداره بعد دوباره پرتاب میشه. این وضع حال بنده است.

چهارمی اینکه یه همسایه جدید اومده برامون که یه نینی داره که به صورت خیلی با پشتکاری گریه میکنه تازه وقتی هم گریه نمیکنه بابای نینی یادش میفته باید تابلوهای خونشونو بزنه به دیوار.خلاصه بساطی شده اینجا.

راستی فردا هم روز بهشتیه منو خانومیه. آخجون میرم پیش خانومی. ولی من خدایی بدجوری منتظرم سفر قطبمون جور بشه باهم بریم اونجا.

خیلی دلم برا عزیزم تنگ شده.کاش فردا زودتر بیاد.الانم باید برم برا فردا آماده شم.پس شب همگیتون بخیر. تا پست بعدی خداحافظ.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 1:30 توسط .:. :. ღ☆ஜღ♥*•.میثم و شیوا ღ☆ஜღ♥*•. .:. .:.


 

با سلام فراوان ،

من اومدم با یه  پست بهشتی دیگه. دیروز رفته بودم پیش شیوا خانومی. بازم طبق 5 شنبه ها ظهری رفتم به سمت خانومی و طبق معمول خانومی وقتی رسیدم منتظرم بود.الهی فداش بشم که بیخواب شده بود دیروز بعداز ظهر.بماند که منم یکمی از صبح اذیتش کرده بودم .

 اینبار رفتیم یه کافی شاپ جدید و تازشم آیس پک نخوردیم. یه چیزای جدید جدیدی داشت.خیلی منوش متنوع بود  .من یه دونه ژله بستنی خانومی هم شکلات گلاسه سفارش داد.  خدا بگم چیکارشون کنه میزشون شیشه ای بود.منم برا یه بار که شده تیپ اسپرت زدم.اینقدر خانومی مسخرم کرد .خوب مگه چیه؟ یکم کفشام تپل بود.ولی خدایی کفشای خانومی خیلی خوشگل بود.شالشم همینطور. اینقدر دوست دارم از این شالها میپوشه خانومی.

کلی با هم حرف زدیم درباره خودمون و کارایی که باید بکنیم.بعدم رفتیم ساندویچی.اونجا همه جع شده بودن مردم. اتیش بازی هم دیدیم راستی.اینقدر شلوغ بود.

اینبار که پیش خانومی بودم اصلا یجور دیگه بود.خدایی خیلی دلم میخواست اینبار برا همیشه پیشش بمونم.همونجا به خدا گفتم کاش میشد اونقدر از هم دور نبودیم.به خدا دیشب که خانومی جلو چشمم بود همش دلم براش پر میکشید. دستشو گرفتم و بوس بوس کردم.

یه دونه نینی افغانی هم دیدیم.  خانومی که نگید همینجوری وسط حرفمون ول کرد حواسش رفت بهش.خانومی ما هم اینجوریاست دیگه.خدا به داد برسه نینی خودمون بیاد. دیگه کی محل مرد خونه میذاره؟  

بهد از ساندویچ هم رفتیم راه آهن. خانوم جونی منم باهام اومد تا اونجا.همونجا حرفای خداحافظی رو زدیم.یه آقای ساندویچی فضولم بود که خیلی کفریم ازش همش نگا میکرد. بعدم خداحافظی کردیم و من نشستم و تو راه آهن. تا قطار بیاد.بعدار چند ساعتم که رسیدم خونه.

راستش میخوام غیر از اون سفرنامه یه چیز دیگه هم بگم. دیگه بدجوری به سیم آخر زدم. خدایی از این وضعیت جدا بودنمون خسته شدم.الهی فدای خانومی هم بشم .میدونم اونم داره اذیت میشه. دیگه تحمل ندارم.هر طوری شده دیگه باید تموم شه این وضعیت . خانومی بهت قول میدم. سه سوته همه چی رو به سر انجام میرسونم. قول میدم .

شیوای من دوستت دارم. به اندازه همه دنیا.از اونم بیشتر.

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 17:23 توسط .:. :. ღ☆ஜღ♥*•.میثم و شیوا ღ☆ஜღ♥*•. .:. .:.

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان